![]() |
![]() |
|
| ... |
|
شعبده بازی وسط بازار مکاره ایستاد و سه پرتقال از جیب بیرون کشید و شروع کرد به اجرای تردستی با آن ها.مردم شگفت زده از نرمی وظرافت حرکات او ،گردش حلقه زدند. مردی گفت: این چیزی است که زندگی کم و بیش به آن شبیه است.ما همواره دو پرتقال در دو دست داریم و پرتقالی دیگر در هوا.اما آن پرتقالی که در هواست تمام قضیه را متفاوت میکند. با مهارت و تردستی پرتاب میشود، اما مسیر خودش را طی میکند. "ما نیز مانند این تردست،رؤیایی را در جهان رها می کنیم، اما همیشه بر آن تسلط نداریم.در چنین وقت هایی،باید بدانی که چطور خود را به دستهای خدا بسپاری و بخواهی که رؤیا در زمان مناسب مسیرش را به درستی طی کند و وقتی کامل شد،دوباره به دستانت بازگردد."
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|