ای جان...ای رهایی ...ای اسارت!...ای جادوی زیبای بی نظیر!
ای معجزه ...ای معجزه گر! که از فرسنگها فاصله به من نزدیک شدی... یا شاید کنارم بودی و من نشناخته بودمت!!!!
ای آشنا ! نگاهم کن که خطوط آشنای چهره ات را شناختم!
ای غریبه !! بیا با چشمهایم آشنا شو! با گریه هایم اشک بریز و با خنده هایم بخند!
بضاعتم را نبین یگانه ام! خون گرم را در رگهای قلبم ببین! تو خوب می شناسی اش!
ای طعم خوش دلشوره ها ! ای همدم تنهایی ها و سکوت ها ! ای صدای فاصله ها !و ای آسمانی ترین !
مرا تا آسمان ببر، تا اوج ، تا ستاره ای که از آن آمده ام! و مرا در قلب مهربان معبودم بنشان!
یک در را باز کردم و تو چه لطیف و چه زیرکانه از همه درها وارد می شوی ! ای زلال پاگرفته جاری شو!
ای وسیع سبز مرا از دامان خود رها نکن!
با حلاوت سخنی ،با گرمی صدایی،با بیقراری و شوق نگاهی ،با زیبایی اندیشه ای!در من جاری شو! و
بگذار راهی باشم برای روانه کردنت به سوی دیگران،به سوی نیازمندانی چون من!!!
ای شمارش لحظه های تنهایی ،ای لطافت سپیده دم و ای غرور و آرامش شبانگاهی!
التهاب لحظه هایم همه از آن تو ! اشک چشمانم همه برای تو! بیقراری های هجرانم از آن تو ! فریاد
سکوتم برای تو!
تپش های هر ثانیه قلبم برای تو!همه را بگیر! ...و من را از خودم!![]()