خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر ميشود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر ميشوي. هر كه تشنهتر باشد تندتر خشتها را ميكند. هر كه آواز آب را عاشقتر باشد. خشتهاي بزرگتري برميدارد ![]()
مثنوی معنوی/دفتر اول
خداوند بی نهایت است!لا مكان و لا زمان !
اما به قدر فهم تو كوچك می شود !
و به قدر نیاز تو فرود می اید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو كار گشا می شود !
یتیمان را پدر و مادر
محتاجان برادری را برادر
پیران را عصا می شود
عقیمان را طفل می شود
خداوند همه چیز می شود همه كس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاكی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس ...
بشوییم قلب هایمان را از هر احساس نا روا
و مغز هایمان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایمان را از هر گفتار نا پاك
و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزیم از ناجوانمردی ها ،نا راستی ها و نا مردمی ها
چنین كنید تا ببینید خدا چگونه بر سفره شما با كاسه خوراك و تكه ای نان می نشیند
و در دكان شما كفه های ترازو هایتان را میزان می كند
و در كوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهیم كه در خدایی خدا یافت نمی شود ؟![]()
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن. ![]()